محمد بن حسين البيهقي
949
تاريخ بيهقى ( فارسي )
بزرگ اين مصلحت نيكو ديد امّا باز رعبى 1 بزرگ در دل است كه ازين لشكر ما نبايد 2 كه ما را خللى افتد نعوذ باللّه 3 ، كه حاجب بگتغدى امير را سربسته گفت كه غلامان امروز مىگفتند كه ما بر اشتر پيداست كه چند توانيم بود ، ما فردا اگر جنگ باشد ، اسبان تازيكان 4 بستانيم كه بر اشتر جنگ نتوان كرد . و امير جواب نداد و ليكن نيك از جاى بشد 5 . » [ خبر دادن منهيان از حال تركمانان ] ما درين حديث بوديم كه پيكى دررسيد و ملطّفههاى منهيان 6 آوردند كه « چون خبر رسيد از سلطان كه از سرخس برفت ، رعبى و فزعى 7 بزرگ برين قوم افتاد و طغرل اعيان را گرد كرد و بسيار سخن رفت از هر لونى ، آخر گفتند طغرل را كه مهتر ما تويى ، بر هر چه تو صواب ديدى ، ما كار كنيم . طغرل گفت : ما را صواب آن مىنمايد كه بنه پيش كنيم و سوى دهستان رويم و گرگان و آن نواحى بگيريم كه تازيكان سبك مايه و بىآلتاند 8 ، و اگر آنجا نتوانيم بود ، به رى برويم كه رى و جبال و سپاهان ما راست و به هيچ حال پادشاه بدم 9 ما نيايد ، چون ما از ولايت او برفتيم ، كه اين پادشاهى بزرگ است و لشكر و آلت و عدّت و ولايت بسيار دارد و سامان جنگ 10 ما بدانست و از دم ما بازنخواهدگشت . و ما مىدانيم كه درين زمستان چند رنج كشيديم ، زبونى 11 را گيريم ، هنوز از چنين محتشمى 12 بهتر . همگان گفتند : اين پسنديدهتر رأى باشد و برين كار بايد كرد . داود هيچ سخن نگفت و وى را گفتند كه تو چه گويى 13 ؟ گفت : آنچه شما گفتيد و قرار داديد چيزى نيست 14 . بابتدا چنين نبايست كرد و دست بكمر چنين مرد 15 نبايست زد 16 ، امروز كه زديم و از ما بيازرد 17 و جنگها رفت و چند ولايت او خراب كرديم تا 18 جان ببايد زد ، كه اگر او را زديم 19 ، بر همه جهان دست يابيم و اگر او ما را زد ، ازين فرار درنمانيم 20 ، كه پيداست بدم ما چند آيند ، اگر زده شويم . امّا بنه از ما سخت دور بايد ، هر كجا باشيم كه سوار مجرّد 21 فارغدل باشد . و بدانيد كه اگر دستى نازده 22 برويم ، انديشد اين پادشاه كه ما بترسيديم و بگريختيم و دم ما گيرد و به نامه همه ولايتداران 23 را بر ما آغاليدن 24 گيرد و ناچار دوست بر ما دشمن شود . و اين قحط 25 كه بر ما بوده است و امروز نيز هست ، ايشان را همچنين بوده است و